گنج

شمارهٔ ۴۰۳

[دیدم تو را و رفتم] یک باره از بر خویشدر انتظار خویشم عمری است بر در خویش
گاهی به هم برآییم از مسجد و خراباتما و شراب و زاهد تسبیح و دفتر خویش
ناخورده باده مست است نادیده بت پرست استیارب چه چاره سازم با نفس کافر خویش
سلطان و سیر گلشن با ساغر شرابشماییم کنج گلخن با دود و اخگر خویش
بگشای چشم و بنگر ای شیخ شهر تا کیاین زهد خشک پیچی در دامن تر خویش؟