شمارهٔ ۴۰۲
برداشتیم چو نظر از اعتبار خویشدیدیم بی مضایقه دیدار یار خویش
تا دیده ایم جوهر شمشیر موج آبداریم ذوق غوطه زدن در کنار خویش
در قید تار ساختهٔ رشتهٔ سلوکافتاده ای تو چون گهر از اعتبار خویش
روشندلان که داغ تو بردند زیر خاکاز لاله کرده اند چراغ مزار خویش
هر دم هزار ناله کنم همچو عندلیباز شعبه های طالع ناسازگار خویش
کردیم گرد هستی خود پایمال عشقبرداشتیم از آینهٔ دل غبار خویش
در چشم ناقصان چه بنایی نهاده استگردون به بام ریختهٔ بی مدار خویش
بلبل شکست ناخن تدبیر خود به دلاز خار گل علاج کند خارخار خویش
از کثرت ریاست که سرپیچ و سبحه رازاهد گذاشت بر سر سنگ مزار خویش
تا دید هر که هست به دامی است مبتلاشهباز همتم نکند جز شکار خویش
از چشم روزگار سعیدا فتاده امهرگز نکرده ام گله از روزگار خویش