شمارهٔ ۳۹۹
یار ما بنمود رو شد در حجاب از پرتوشطرفه شمع است این که می گردد بتاب از پرتوش
زینهار ای دل صفات از ذات او خارج مداننیست غیریت میان آفتاب از پرتوش
کرد عالم را بنا و جلوه ای در کار کردعکس ها افتاد بر روی نقاب از پرتوش
چون نسیمی مو پریشان کرد و بر گلشن گذشتبر زمین افتاد سنبل شد گلاب از پرتوش
کرد جا در سینهٔ آهو خیال زلف یارگشت خون در نافهٔ او مشک ناب از پرتوش
داد عکس خویش را بر مردم آبی نشانقصر حوران است در چشم حباب از پرتوش
از حیا خود را تماشا کرد و خوی بر رخ دمیدتا قیامت گوهرافشان شد سحاب از پرتوش
بر چه سیماب روزی یوسف ما دیده بودتا به حالا هست او در اضطراب از پرتوش
نیک و بد کی بود چون شد مظهر او آدمیخیر و شر آمد یکایک در حساب از پرتوش
طرفه مطلوبی سعیدا در کنار آورده ایکآسمان را داغ دل شد آفتاب از پرتوش