گنج

شمارهٔ ۳۹

بی غم نفسی نیست دل باخبر مازخمی است که سوزد به دل ما جگر ما
دیدیم که این چشم به آن روی سزا نیستبرخاسته منظور ز پیش نظر ما
ما شعله نماییم ولی تشنه نوازیمچون ابر چکد آب ز برق شرر ما
شمشیر خجالت که کشد لاف درونانبی رنگ برآید ز جگر نیشتر ما
می گفت به جان دوش سعیدا دل محزونزینهار که از خود نروی بی خبر ما