گنج

شمارهٔ ۳۸

ما را اگرچه [خوار] نمود افتقار ماآن است بیشتر سبب افتخار ما
داریم اشک سرخ و رخ زرد از غمشدر یک چمن نشسته خزان و بهار ما
از هر دو کون مهر تو کردیم اختیارز این بیشتر چه کار کند اختیار ما؟
داریم غربت و الم هجر و شکر و صبردرمان درد یار بود در دیار ما
دریای اضطراب اگر نیستیم چونننشست هیچ سروقدی در کنار ما؟
در عالم مثال چو ماه است و آفتاببا قدرتش معاملهٔ اقتدار ما
دست طلب به مذهب ما بسکه نارواستدایم کج است پنجهٔ برگ چنار ما
شهباز اوج همت ما زاغ گیر نیستدنیا به خط و خال نگردد شکار ما
پروانه سر به زانوی حیرت نهد سعیداروشن اگر کنند چراغ مزار ما