گنج

شمارهٔ ۳۸۹

پر کن از خون جام، صهبا گر نباشد گو مباششیشه دل کافیست مینا گر نباشد گو مباش
تن ز جان و دل ز غیر دوست خالی می‌کنیمخواب را در چشم ما جا گر نباشد گو مباش
آسمان کوه است و عالم کهف این کوه بلنددر بن این کهف مأوا گر نباشد گو مباش
نقش انسانیت ما ستر حال ما بس استجامهٔ دیبا و کمخا گر نباشد گو مباش
چون ز آغوش پدر در چاه غم یوسف فتاددیدهٔ یعقوب بینا گر نباشد گو مباش
کشت با تیر نگاه و با زبان ناز گفتبی‌قراری چون سعیدا گر نباشد گو مباش