شمارهٔ ۳۸۸
سبزهٔ خط گو دمید آشفته چون سنبل مباشبیش از این در قید زلف و پیچش کاکل مباش
از هزاران بی وفا عاشق چه حاصل عشق راباغ باید سبز گو تعریف گر بلبل مباش
تیغ همت تیز می باید که در قتل عدوذوالفقار مرتضی کافی است گو دلدل مباش
سعی کن جزء وجود خویش را بر هم بزناین قدر ای مرد خودبین در تلاش کل مباش
خارخار آن گل رخسار هم در دل بس استدر بهاران گو سعیدا دامن پرگل مباش