شمارهٔ ۳۸۵
خورشیدوشی در به دری را چه کند کسمعشوق پریشان نظری را چه کند کس
یک کس به جهان واقف اسرار ندیدیماین طایفهٔ بی خبری را چه کند کس
چشم از دو جهان دوختن آسان بود امااز هر دو جهان پاک بری را چه کند کس
شاید که توان داشت دل از ماه جبینانلیکن صنم مو کمری را چه کند کس
در هند توان دین و دل خویش نگه داشتهندو بچهٔ لب شکری را چه کند کس
گفتند به لیلی که میامیز به مجنونگفتا که بلی رنجبری را چه کند کس
تکلیف به دل کرد سرشکم که بیا گفتهمراهی این نوسفری را چه کند کس
من مفلس و زر می طلبد یار سعیداخود گوی چنین سیمبری را چه کند کس