گنج

شمارهٔ ۳۸۲

می برندش به همان راه که آمد واپسهر که چون صبح زند خنده به خود نیم نفس
زاهدا سبحه بینداز که بس کوتاه استاز خم حلقهٔ زلف بت ما دست هوس
ای کم از مورچه بر خوان لئیمان جهانچند بر سر بزنی دست تولا چو مگس
چه طلسم است در این لاشهٔ دنیا که مداممی نماید به نظر نفس تو را کس، کرکس
چه توان برد ز من فیض چو آن دیوانهگفت شب مونس من پشه و روز است مگس
تیره شد خاطر فرهاد ز سودای مجازظاهر است این که شود خانه سیه ز آتش خس
دل شود خسته ز تکلیف که بلبل نالدگر ز چوب گل صد برگ بساز ند قفس
زاهدان را ز ره آوازهٔ جنت برده استسر به صحرا زده این قافله ز آواز جرس
نیستم طفل رسن تاب ولیکن چون اوکارم از پیشروی رفته سعیدا واپس