شمارهٔ ۳۷۰
عهد کردم ز جهان کام نگیرم هرگزجم شود ساقی و من جام نگیرم هرگز
جای اگر دوزخ اگر جنت اگر اعراف استتا نبینم رخت آرام نگیرم هرگز
بسته ام عهد ز آغاز، پریشانی راکه چو زلف تو سرانجام نگیرم هرگز
تا نبینم ز کریمان دل و جان سوخته ایپخته ای از طمع خام نگیرم هرگز
تن پرستان جهان را نشوم همبازیانس با عام کالانعام نگیرم هرگز
هر ستم کز تو رسد داد نخواهم گفتنهر چه من می کنم انعام نگیرم هرگز
وعدهٔ دادن اگر روز قیامت باشدعهد کردم که زکس وام نگیرم هرگز
هرگزش با تو سعیدا به زبان می گویمدلبری را که به دل نام نگیرم هرگز؟