گنج

شمارهٔ ۳۶۹

به هوس باز جوان پیر نگردد هرگزکه کمان گر شکند تیر نگردد هرگز
آن که دل بست به آن حلقهٔ گیسوی، دگرخون دل نوشد و دلگیر نگردد هرگز
شب بی شام عشا تا سحرش یک سال استروز روزی به کفان دیگر نگردد هرگز
آن که در فکر خم زلف بود مجنون استعاقلی از پی زنجیر نگردد هرگز
غافل از بار گنه روی دگرگون نکندرنگ بر چهرهٔ تصویر نگردد هرگز
به بناگوش تو می بس نتواند آمدصبح از خون شفق پیر نگردد هرگز
شام تا صبح به یک آه رسا ساز که ماهبدر بی محنت شبگیر نگردد هرگز
شعلهٔ عشق به پیری ننشیند از جاکاین حرارت به تباشیر نگردد هرگز
زاهدا شیوهٔ گردون به ریا برپا نیستآسیا آب به تزویر نگردد هرگز
رحم در سینهٔ آن شوخ نمی باشد هیچآب در جوهر شمشیر نگردد هرگز
طبعم از فهم سخن عجز پذیرا نشوداز بریدن دم شمشیر نگردد هرگز
دست در دامن تقدیر سعیدا زده ایمکار ما راست به تدبیر نگردد هرگز