گنج

شمارهٔ ۳۷۱

سخن از میکده و ساقی و جام است امروزهر چه جز باده خوری بر تو حرام است امروز
خنده زن باده کش از جام بده رقص بکنکار کونین در این خانه تمام است امروز
مانع ما نشود حرف کس از شرب مدامنهراسیم ز فردا که دوام است امروز
زلف او هیچ دلی نیست که داغی ننهادشهر بیدادگران خطهٔ شام است امروز
خال [و] ابرو به رخت روی توجه دارندخواجه و بنده در این شهر غلام است امروز
غم و درد و الم و خون دل و سینهٔ ریشدور از ‌آن یار مرا آب و طعام است امروز
در تجلی شد و گفتا که سعیدا برگویآن که انکار تو می کرد کدام است امروز