گنج

شمارهٔ ۳۵۲

بی صفت گر شود این جان علایق آثارسایهٔ سر نکنم جز الف قامت یار
هر نفس دل به تو راه دگری می یابدچارهٔ کوی تو بیرون بود از حد شمار
بحر را کشتی ما موج صفت می گرددکه رود تا به میان گاه بیاید به کنار
دم فروبند و به من راه سخن را واکنکه کشد از نفس آیینهٔ طبعم آزار
گه خدا دانم و گاهی به خدا نادانمگاه تسبیح به کف دارم و گاهی زنار
ترک جانان نکنی ترک جهان نتوانیهر که از سر گذرد می گذرد از دستار
غافلان را نتوان کرد سعیدا آگاههر که را خواب عدم برد نگردد بیدار