شمارهٔ ۳۴۴
هر نفس در کوی جانان کوه غم باید بریدزهر باید نوش کرد از جام جم باید برید
دهر دریایی است بی پایان و ما امواج اوای رفیقان همچو موج آخر ز هم باید برید
مهدجنبان، درد و [انده] دایهٔ غم، مشفقشناف طفل خویشتن را با الم باید برید
با دم تیغ فنا هر بند و پیوندی که هستاز نیستان تعلق چون قلم باید برید
تا اثر باقی است از هستی گریزانم ز خوداندرین راه از پی خود چون قلم باید برید
طفل شب را قسمت روزی ز شیر ماهتابسیر ناگردیده شام و صبحدم باید برید