شمارهٔ ۳۴۳
کس به دور نرگس مست تو هشیاری ندیدآسمان جز فتنهٔ چشم تو بیداری ندید
او چه داند حال ظلمت دیدگان عشق رادر جهان غیر از نگاه خود ستمکاری ندید
تا به لب آمد غم دل از برای غمخوریلیک غیر از خویشتن بر خویش غمخواری ندید
گاه در پایت فتد گه در کمر پیچد تو راکس به دور عارضت چون زلف، عیاری ندید
از برای امتحان هر سو که دل گردیده استجز اجل در پیش روی خویش دیواری ندید
می کشد شرمندگی آخر سعیدا هر که اوغیر گفتار عبث از خویش کرداری ندید