گنج

شمارهٔ ۳۴۲

دلا گنج روانی سوی این ویرانه می‌آیدنمی‌دانم چه در دل دارد آن مستانه می‌آید
دو عالم مدعی در پیش و پس جانانه می‌آیدنمی‌دانم چرا آن آشنا بیگانه می‌آید
تجلی طور را از رفتن موسی نمایان شدفزون گردد جلای شمع چون پروانه می‌آید
مرا غفلت دوبالا می‌شود از وعظ بی‌معنیکه خواب اکثر گران از گفتن افسانه می‌آید
اگر در فکر توحیدی به دریای محبت شوکه از این بحر دایم گوهر یکدانه می‌آید
رجوع اهل عالم با سعیدا نیست از دانشکه طفلان جمع می‌آیند چون دیوانه می‌آید