شمارهٔ ۳۴۱
نه جانان کشتهاش را از پی نظاره میآیدکه خورشید قیامت از برای چاره میآید
صدای صاحب دل، اهل غفلت را کند واقفکه ز آواز جرس گم گشتهٔ آواره میآید
مگر در پرده کاری کرده آه [و] نالهٔ بلبلکه گل از پرده بیرون با دل صدپاره میآید
نگاهش باخبر گرداند از محشر خلایق راچون از خود بیخبر از خانه آن میخواره میآید
کفن در چشم غافل پیرهن باشد که تابوتشز نادانی صبی را در نظر گهواره میآید
برد گر بیخبر دل را ز دست مردم چشممعجب نبود که از این بیش از آن مکاره میآید
مگر دست تعدی کرده بالا پنجهٔ خورشیدکه صبح از جانب مشرق، گریبان پاره میآید
شهیدان را دهان زخم از خون بسته کی گرددکه سیل خون ز چشم خونفشان همواره میآید
ز سختیهای طالع کوهکن دل کند از جانشکه هردم تیشه را در پیش سنگ خاره میآید
مگر سیل حوادث باز رو بر کشتگان داردکه جای آب خون از دیدهٔ فواره میآید
مشو ایمن از آن بالا که دارد فتنهها بر سربلا از آسمان نازل چو شد یکباره میآید
مکن با نفس خود حیلت که او در حیله استاد استبه جز توفیق کس کی بس به این اماره میآید؟
نمیخواهم سعیدا چارهای از کس که میدانممسیحا از علاج درد من بیچاره میآید