شمارهٔ ۳۴
راه در معموره ها گر نیست این دیوانه راراه می دانیم ای دل گوشهٔ ویرانه را
می کند خالی دل ما را ز غم های جهاناز کرم هر کس که پر می می کند پیمانه را
از تجلی با صفا دارد جهان را روی اومی کند روشن ز پرتو شمع ما این خانه را
خوش نمی آید به گوش خلق جز بانگ تهیزان سبب واعظ همی گوید بلند افسانه را
حق به دست طالب دنیاست گر کافر شودبرهمن بسیار زینت داده این بتخانه را
گر در مسجد نگردد باز جز وقت نمازدایماً باز است در بر روی ما میخانه را
ای که می خواهی ز راه دیده او آید به دلآب و جارویی بزن اول در کاشانه را
من نمی بینم سعیدا در جهان بیگانه ایبا وجود آن که کس محرم نشد جانانه را