شمارهٔ ۳۳
بشکند آن تندخو چون آستین جامه رامی کند خون شهیدان زینت هنگامه را
در بیان آن کمر از مو قلم کردم نشداز خیال خود تراشیدم بنان خامه را
می تواند زاهد بیچاره از سر بگذردلیک نتواند که بگذارد ز سر عمامه را
غنچهٔ مکتوب گل واگشت در صحن چمنمی روم از خویش می گویم جواب نامه را
گر نسیم فیض او بر ما اسیران بگذردمیتوان صد چاک زد چون گل سعیدا جامه را