شمارهٔ ۳۳۳
ز عاشق، صبر، تسکین از دل دیوانه میخواهدنمیدانم چهها آن آشنا بیگانه میخواهد
به استعداد دانش کی توان از خود سفر کردنکه قطع این بیابان همت مردانه میخواهد
روم از خویش و سیر بوستان سازم که گل امشبز بلبل ناله از من گریهٔ مستانه میخواهد
همان کجخلقی اهل جهان را دوست میدارمکه سنگاندازی طفلان دل دیوانه میخواهد
ندانم تخم امید که خواهد سبز شد آخرکه من یک دانه، زاهد سبحهٔ صد دانه میخواهد
برو ناصح به بزم اهل دنیا گرم کن مجلسکه گوش طالب خواب گران افسانه میخواهد
برای ریختن خون دل دیوانه را هردمسعیدا گه سبو گه جام گه پیمانه میخواهد