گنج

شمارهٔ ۳۳۲

صفای وقت جهان چون به ما نمی خواهدکه زشت آینهٔ باصفا نمی خواهد
شکست توبه خوش آمد مرا که رو زردینمی کشد ز کس و مومیا نمی خواهد
بیا به کشتی بحر فنانشین و بروز خود که کشمکش ناخدا نمی خواهد
چنان سبک شده ام در ره وفا که چو کاهکشیدنم مدد کهربا نمی خواهد
هر آنچه کس طلبد از کریم می یابدخوش آن که او ز خدا جز خدا نمی خواهد
کسی است نیک که نیکی چو می کند امروزدر آن مقابله فردا جزا نمی خواهد
خوشم به طور سعیدا و بی نیازی اوکه زخم، مرهم و دردش دوا نمی خواهد