شمارهٔ ۳۲۵
جسم ما از ناتوانی جان نمی گیرد به خوددرد ما از نازکی درمان نمی گیرد به خود
کاملی ذاتی زیاد و کم ندارد در وجودتیغ ابرو زحمت سوهان نمی گیرد به خود
عارف از تغییر اوضاع جهان دلگیر نیستگرد کلفت یوسف از زندان نمی گیرد به خود
از شمیم مشک می گردد پریشان زلف یارساده [لوحی] کاغذافشان نمی گیرد به خود
مردمان را فکر تعمیر جهان از غافلی استجز خرابی این ده ویران نمی گیرد به خود
گرد غم چسفیده باشد در گریبان لباسورنه انده سینهٔ عریان نمی گیرد به خود
بی محبت زندگی باشد سعیدا کفر محضننگ بی عشقی تن بی جان نمی گیرد به خود