شمارهٔ ۳۲۴
دیدم به چشم سر، که سکندر نشسته بوددر چنگ انفعال دلش ریش و خسته بود
آیینه اش ز پای ستوران نمود رویاو دل مثال آینه ز آیینه شسته بود
احوال ملک [و] حشمت دارا ز من بپرسجم بر زمین فتاده و جامش شکسته بود
دیدم به نقش ساده بتی سجده می نموددی زاهدی که نقش به دیوار بسته بود
آخر به زلف یار سعیدا اسیر شدبا آن که صید زیرک از دام جسته بود