شمارهٔ ۳۲۳
ای خوش آن روز که دل در خم گیسوی تو بوددر غم روی تو آشفته تر از موی تو بود
دل به هر تار سر زلف تو می زد چنگیچه کند شاهد عادل به میان روی تو بود
آن که آتش به جهان در زد و عالم را سوختگفتگوی رخ زیبای تو و خوی تو بود
بوی کردم گل و از کار شدم صبحدمیظاهراً در نفس باد صبا بوی تو بود
کی نظر جانب آهوی حرم تیز کندهر که یک روز هواخواه سگ گوی تو بود؟
یاد آن روز که سودای سر زلف تو داشتدل آشفته سعیدا گل شب بوی تو بود