گنج

شمارهٔ ۳۲۱

هر آن صید کز دام غافل نشیندگرفتار در دست قاتل نشیند
کریم از ره لطف برخیزد از جایبر آن در که از عجز، سائل نشیند
بوده بادهٔ صاف و بی غش نصیبشچو خم هر که در بزم کامل نشیند
نصیحت بود گرچه شیرین چو شکرولی بدتر از تیر در دل نشیند
پریشان شدم در میان و ندیدمکسی کاو به جمعیت دل نشیند
سعیدا خوشا حال آن فقر و خواهشکه برخیزد از تخت و در گل نشیند