شمارهٔ ۳۲۰
روشندلان که آخر دم از جهان روندگردند خود دلیل و چو شمع از میان روند
هر چند مفلسان سبک آیند در نظرلیکن ز سنگ تفرقه از جا گران روند
وقتی شوند تشنهٔ دیدار هم که خلقاز جوی روزگار، چو آب روان روند
جوشند و می کشند و برآیند از چمنمستان چو باده تا سر خم کف زنان روند
آن غنچه مشربان که به سامان نشسته اندروزی شود چو گل که به باد خزان روند
در عالم فنا چه گدا و چه پادشاهآخر از این دیار چنین و چنان روند
مردان راه عشق سعیدا ز خویشتناز خویش هست تا اثری از میان روند