گنج

شمارهٔ ۳۱۱

هر که یاد قامت آن سروبالا می کندبهر مطلع مصرع برجسته پیدا می کند
نیست در خاطر غباری از کسی آیینه امهر که می بیند مرا خود را تماشا می کند
نیست یک حاکم به ملک حسن، شهر طرفه ای استخط اگر آزاد سازد زلف دعوا می کند
چون نگردم امت لعل لبش کان می پرستگاه کار خضر و گه کار مسیحا می کند
دیدهٔ خودبین چو عکس افتاده در آیینه هاهر که دارد چشم عبرت بین تماشا می کند
بی حجابش کس چسان بیند سعیدا دیده اماز حیا در چشم مردم خویش را جا می کند