گنج

شمارهٔ ۳۱

قافیه: ورا۱۱ بیت
ز مجنون پرس اگر خواهی سراغ چشم آهو رادل دیوانه می داند نگاه طفل بدخو را
ز فکر روز محشر صبحدم آسوده برخیزداگر بیند کسی در خواب آن چشم سخنگو را
سری در پیش افکن یک نفس پاس دم خود دارکه اهل دل کنند آیینهٔ خود چشم زانو را
جهان دیوانه می گردد چو از رخ پرده برداردکه من خود دیده می گویم صفات آن پری رو را
اگر خواهی که یک دم در حریم وصل ره یابیشعار خویشتن کن چون کبوتر ذکر یاهو را
پی تسخیر ملک دل به شمشیر احتیاجش نیستبرای حرمت خورشید خم کرده است ابرو را
بسا اعجاز، خوبان را درون پرده می باشدکه یوسف بیشتر دارد درون پیرهن بو را
تو را سرو قدش در بر چرا زاهد فغان داریچو قمری برده ای بر آسمان آهنگ کوکو را
نهان کردی به زیر زلف، خال عنبرافشان راچه بهتر زان که در زنجیر داری پای هندو را
ندارد غنچهٔ دل بیش از این تاب گرفتاریصبا را گو که بگشاید ز هم آن جعد گیسو را
سعیدا در حریم وصل با او خلوتی دارینمی‌ترسی که غمازی خبر سازد سگ کو را؟