شمارهٔ ۳۰۴
خوش به آسانی به آخر راه مشکل میبرندرهنوردانی که اول پی به منزل میبرند
در محبت میشوند ایشان شهید بیسخندست و گردن بسته خود را پیش قاتل میبرند
دُردنوشان جز به پای خُم نمیافتند هیچخویشتن را در پناه پیر کامل میبرند
هر متاعی را که از شهر محبت میرسدبیشتر در کشور ما جانب دل میبرند
آن چنان لب تشنهٔ حرصند ابنای زمانکز جواب خشک آب از روی سائل میبرند
خودفروشانی که در قید زر و مالند و جاهنام حق را بر زبان هردم به باطل میبرند
مزرع دنیا که سبز از آبرو گردیده استآبرو آنان که میریزند حاصل میبرند
همت دونان عالم هیچ میدانی که چیستمیکشند از آب، رخت خویش و در گل میبرند
واگذار از خود سعیدا زان که در هر مسلکیهرکه از خود بگذرد زودش به منزل میبرند