گنج

شمارهٔ ۲۹۸

سبزه‌ای جز آه کی از خاک مجنون می‌دمداز نیستان محبت ناله بیرون می‌دمد
بس که می نوشیده آن بدخو عرق از پیکرشهمچو رنگ باده از مینا به بیرون می‌دمد
در قریب دل هر افسونی که لیلی خوانده استباز هر باری که می‌خواند به مجنون می‌دمد
خط رخسار تو بی‌جا نیست حسن ظاهرششعر ناموزون کجا از طبع موزون می‌دمد
در بهارستان طبعم سبزه‌ای بیگانه نیستمی‌تراشم هرچه آنجا غیر مضمون می‌دمد
دی سعیدا می‌شنید از ساکنان کوی یارآه گرم کیست این هرشب به گردون می‌دمد