شمارهٔ ۲۹۶
باز تا در چمن آن سرو خرامان آمدرنگ بر روی گل و فاخته را جان آمد
راست گویم که ورا سرو خطا گفتم کجنخل عمری است که در صورت انسان آمد
هر که از اصل خود آگاه بود دم نزندکه کمال همه از غایت نقصان آمد
بسکه خون جگر از مادر گیتی خورده استطفل از آن است که با دیدهٔ گریان آمد
دوش بر خاک سعیدا قدم خویش نهادبه نظر نور و به دل صبر و به تن جان آمد