شمارهٔ ۲۹
نمی دانم چرا کج بسته اند آیین ابرو راکه می دارند با شمشیر، قایم دین ابرو را
ز صد ملک سکندر می گریزم همچو افلاطوناگر بر چهرهٔ آیینه بینم چین ابرو را
ز دیوان خط و خالش نظر برداشتم یکسرز چشمش تا شنیدم مصرع رنگین ابرو را
خدنگ تیر مژگانش جزاها می دهد آخراگر یک موی در دل هر که دارد کین ابرو را
ندارد گرچه مانندی صف مژگان به خونریزیولیکن از کجا آرد به کف تمکین ابرو را
نگفته هیچ کس بر وزن ابروی تو مصراعیمگر خطت کند بر پشت لب تضمین ابرو را
سعیدا مه به زلف او برابر کی تواند زدکه او پیوسته با خورشید دارد چین ابرو را