شمارهٔ ۲۸
تا کمند وحدت دل کرده ام موی تو راتکیه گاه خویش کردم طاق ابروی تو را
گر به صد پیراهن یوسف بپیچی باز همبا دماغ آشفتگی ها می برم بوی تو را
بی نیازی ها تو را از ناز هم بیگانه کردخوب می دانم تو را طبع تو را خوی تو را
وحشی چشم تو الفت با کسی نگرفته استرام کی کس می تواند کرد آهوی تو را؟
راستی بالذات یک مو نیست در زلف کجتکس مسلمان کی تواند کرد هندوی تو را؟
جویبار دیدهٔ خود را اگر دریا کنمکی توان در بر کشیدن سرو دلجوی تو را؟
از ازل با غم سعیدا استخوان پرورده استکی شود خون شیر مادر طفل بدخوی تو را؟