شمارهٔ ۲۸۰
اگر آن مه برآید صبح صادق، شام من باشدچو خورشیدم دگر آغاز من انجام من باشد
نخواهم رفت چون خضر از پی آب بقا هرگزکه تا ممکن بود یک قطره می در جام من باشد
سوارم گر گند بر اسب همت، عشق بی پرواگذشتن از سر کون و مکان یک گام من باشد
ندیدم هیچ گه خود را به کام خود گمان دارمکه عنقایی که می گویند صید دام من باشد
میان بت پرستان رام رامی می توانم گفتاگر یک لحظه آن کافر سعیدا رام من باشد