شمارهٔ ۲۷۰
اگر تو را هوس آیینه دار برخیزدغبار از آینه تا زنگبار برخیزد
اگر به قلب نظرهای آشنا تازیهزار ساله ز دل ها غبار برخیزد
شبی که بر کف پایت شود حنابنداننگار بسته ز دست بهار برخیزد
یکی شود به نظر دیگر آسمان و زمینوگر ز سینه تو را خارخار برخیزد
به حیرتم که مبادا میان دیده و دلز ترکتازی جانان غبار برخیزد
چو جام باده درآید نمی دهد دستورکه کس ز بزم، بغیر از خمار برخیزد
چو مو ندیده اگر آتشی ز رخسارشبه پیچ و تاب چرا زلف یار برخیزد؟
دل شکستهٔ زلف تو را اگر بیندفغان و درد ز دندان مار برخیزد
به پایداری یک حرف حق سر منصورز پا اگر فتد از پای دار برخیزد
دل شکسته سعیدا درست کی گردد؟اگر برای مدد، روزگار برخیزد