گنج

شمارهٔ ۲۶۹

صدای خستگان جان و دل اندوهگین سوزدکه نی را خانهٔ خالی ز آواز حزین سوزد
چو شمعم پردهٔ فانوس پیراهن کجا گرددکه گر تصویر دست من کشی در آستین سوزد
غبار جسم سوزانم اگر بر روی بحر آیدهر آن موجی که آید از پی گردم جبین سوزد
چسان تا وادی ایمن توانم رفت با موسیکه گر بر طور مانم پای کوه آتشین سوزد
مرا چون بخت با جانان کند نزدیک می میرمکه خس را باد با آتش اگر سازد قرین سوزد
دل مشتاق تیغش بوسه ای ز آن لب نمی خواهدکه حلق تشنه را البته جوش انگبین سوزد
سعیدا زیر خاک اندیشه دارد لالهٔ داغشمبادا سر کشد یکبارگی روی زمین سوزد