شمارهٔ ۲۶۸
همت چو دست گیرد رطل گران توان زددامن کشان ز عالم سر در جهان توان زد
گر شحنه آشکارا منع مدام کردهبا یار خوش عیاری می را نهان توان زد
بردار دست همت پا بر طلسم خود نهباشد که پشت پایی بر این و آن توان زد
تیزی زدی و رفتی باز آمدی بر این رهبر کشته باز تیغی از امتحان توان زد
خون جگر به شادی بی غم نمی توان خوردجام نشاط [و] عشرت با میهمان توان زد
خوش گفته این غزل را حافظ به حق قرآن«باشد که گوی عیسی در این میان توان زد»
بگذر ز جان سعیدا در راه فقر پا نهشاید که پشت پایی بر این و آن توان زد