شمارهٔ ۲۶۷
رخش روزی که طعن رنگ با لعل بدخشان زدلبش هم حرف های سخت با یاقوت و مرجان زد
چه بدمست است چم او در این میخانهٔ عالمکه یک یک دوستان خویش را با تیر مژگان زد
از آن روزی که قسام ازل قسمت ادا می کردصلا رندان عالم را به حسن ماهرویان زد
ز فکر و ذکر شیطان کرد غافل اهل عالم راچه شد یارب که این گم کرده طالع راه مایان زد
ز تشریفی که نامش نسبتی با زلف او داردسلیمان تخت و بخت خویش بر کوه ماران زد
گرفت آوازهٔ کوس مخالف طینتان دیگراز آن روزی که گیتی نوبت شاه خراسان زد
گلستان را سراسر دید پیراهن قبا کردهسعیدا هم به نیش خار چاکی بر گریبان زد