شمارهٔ ۲۶۶
فیض از کوچهٔ معشوقه هوا می گیردنکهت از طرهٔ او باد صبا می گیرد
به دم صبح فنا هر که شبی هستی دادفیض ها از نفس صبح بقا می گیرد
جای در دیدهٔ افتادهٔ خود ساز که سرودر کنار لب جو نشو و نما می گیرد
نشود گم پی اش از دیدهٔ عاشق که ز لطفهر کجا پای نهد رنگ حنا می گیرد
خرمن سوخته طالع دل بی صبر و سکونآتش از سنگ اثر از فر هما می گیرد
خط مشکین تو هر چند که آمد ز خطانکته بر روی تو از روی خطا می گیرد
دشمن از دست سعیدا نتواند که رودگر رود از ره تقدیر قضا می گیرد