شمارهٔ ۲۶۰
خرمی ز این دو روزه جان نتوان کردخواب در راه کاروان نتوان کرد
چه بنا مانده ای به جد و به ابتکیه بر تل استخوان نتوان کرد
بسکه نازک فتاده طبع لطیفشبوسه ای ز آن دهان گمان نتوان کرد
نیست جز او کسی و دادم از اوستستم از او به او بیان نتوان کرد
سخن خلق بر زبان نتوان راندآتشین لقمه در دهان نتوان کرد
خود چو کوهی و حیرتی دارمکمر از مو ز مو میان نتوان کرد
قشر بی مغز کس ندیده به عالمهیچ کس را به [به بد گمان] نتوان کرد
نفی خود کن گرت هوای وجود استکه ثبوتش بغیر آن نتوان کرد
زاهدا رخت خویش بند ز مسجدهیچ سودی در این دکان نتوان کرد
دلبری دارم و چه چاره کنمکه به تدبیر، مهربان نتوان کرد
در جهان طرح عیش نیست سعیدابر هوا رسم خانمان نتوان کرد