شمارهٔ ۲۶۱
دی صبا قصهٔ آن کاکل پیچان می کردجمع می کرد دل خلق و پریشان می کرد
نگهش هر دل آشفته که می برد از راهمی گرفتش خم زلف از ره و پنهان می کرد
سخت مشکل شده از دست خرد، کار مراکو می صاف که می آمد و آسان می کرد؟
سخن از معجزهٔ آن لب خندان چه کنمسنگ را بی سخن آن لعل بدخشان می کرد
هر شمیمی که نسیم از ره او می آوردمی گرفتش گل و در چاک گریبان می کرد
در خرابات مغان هم دگر آن باده نماندکه دو جامش به صفت جانور انسان می کرد
خم نشین گشته فلاطون ز مسیحا پرسیدهر که دردِ ابدی داشت چه درمان می کرد
موج زد خاطر بحر و به نظر زود آمدورنه چشم گهرافشان تو طوفان می کرد
قابل فیض نبودیم سعیدا در اصللیکن آن مبدأ فیض از کرم احسان می کرد