گنج

شمارهٔ ۲۵۹

کام تا هست تو را کامروا نتوان کردتا تو هستی به میان، هیچ صفا نتوان کرد
جذبهٔ عشق چنان کرده سبک روح مراکه تنم را ز پر کاه جدا نتوان کرد
می توان از دو جهان بهر خدا بگذشتنترک نظارهٔ خوبان جهان نتوان کرد
دایه چون کرد جدا لعل تو را از پستان؟که به صنعت شکر از شیر جدا نتوان کرد
باغبان گر فلک و اهل جهان سیاره اندمی توان خاک شد و نشو و نما نتوان کرد
از برای دم آب و لب نان با مردممی توان مرد و مدارا و ریا نتوان کرد
وجد و رقص و طرب و سجده و قربان گشتنگر [نمایی] تو مرا روی [چها] نتوان کرد
گرچه رفتم به خطا در طلب مشک خطتبازگشتم که دگرباره خطا نتوان کرد
دست می باید و طالع که سعیدا برسدورنه کار از مدد آه رسا نتوان کرد