گنج

شمارهٔ ۲۵۶

قافیه: نتوانکرد۷ بیت
نشئهٔ سرشار چشم مست ساقی کار کردراه ناهموار هستی را به ما هموار کرد
غنچه شد آشفته و زاری کنان از خویش رفتبسکه بلبل در گلستان ناله های زار کرد
خواب غفلت برده بود از هوش ما را لیک دوشگفتگوی مردم چشم بتان بیدار کرد
سر دگر بیرون نیارد همچو گنج از زیر خاکهر که عیب مفلسی ها را به ما اظهار کرد
بادهٔ شب برده بود از کار ما را لیک صبحطرفه جام پر ز آب و آتشی در کار کرد
همچو خفاش از رخ خورشید تابان کور بودعشق بازی های ما را آن که او انکار کرد
دست بی باکان سعیدا کی رسد بر دامنشنازنینی را که عصمت گرد او دیوار کرد