شمارهٔ ۲۵
چین فدا باد زلف پرچین رامدد از کفر می رسد دین را
همچو دل دین به باد می دادمچه کنم چشم عاقبت بین را
می توان کرد جای در دل سنگچه توان کرد قلب سنگین را
تا نمودی جمال، گم کردههمچو عنقا وجود، تسکین را
بی می صاف شاد نتوان کرددل اندیشه ناک غمگین را
گر توانی به بوریا سازینتوان دید نقش قالین را
ترسم از شام و عصر هجران استگر نخوانم نماز پیشین را
چند باشی سوار ای واعظهمچو اطفال، اسب چوبین را
بر چنین اسب بسته ای خوش تنگاز کتب زیر ران خود زین را
هر که ز اخلاص خواند الحمدیتو سعیدا بگوی آمین را