گنج

شمارهٔ ۲۴

قافیه: انرا۱۳ بیت
نیت قرآن بستم طوف کوی جانان راهدیه می بردم دل را نذر کرده ام جان را
در شب غریبی ها حلقه های زلف اوطرفه منزل امنی است خاطر پریشان را
در ثبوت ذات او نفی جمله واجب بودبی حجاب گردیدم زان سراسر امکان را
دل به هرچه بستم باز خود به خود واشدبسته بر هوا دیدم رنگ و بوی دوران را
صورت نکو ای دل مظهر جمال آمدپس بر این صفت دایم تازه دار ایمان را
شیخ کاملت گویم ای مرید جام میبسکه پخته می سازد صحبت تو خامان را
عقل گشته سودایی در هوای آن معنیآب تلخ می باید این حکیم یونان را
قیمت شب وصلش زاهدا کجا دانیگر کشی به چشم خود سرمهٔ صفاهان را
عیب خود چه می پوشی هر زمان به یک رنگیتا به کی کنی تعمیراین سرای ویران را
پیش اهل حق ای دل، عقل را به دور افکنبه ز بیخودی نبود باده عزم عرفان را
در محبت جانان لاف و زندگی بی اوخاک بر سرت افکن چاک زن گریبان را
عشق شعبه ها دارد عقل می شود عاجزنوح مضطرب کرده موجه های طوفان را
در دل سعیدا خون موج می زند هر سواز پی مدد آمد بحر، چشم گریان را