شمارهٔ ۲۳
زمین شوره، ای جان، کی شناسد قدر باران را؟دلی اندوهگین داند صفای چشم گریان را
نزاعی نیست با شیطان فقیری را که قلاش استز عیاران ره خوفی نباشد مرد عریان را
چه خرمن ها که خاکستر نشد از تابش برقیکند یک جرعه می افشا هزاران راز پنهان را
نگردد نکته دان طفلی نباشد عیب استادشچو بی جوهر بود تیغی چه نقصان است سوهان را
سخن از شاهد و می گو رقیبان را مگو از حقنصیحت به ز شیرینی نباشد طفل نادان را
وفا مشاطهٔ حسن است لیکن کس نمی داندنگه دارید ای خوبان به عاشق عهد و پیمان را
از این عالم که یک ساعت به حال خود نمیماندچه جمعیت به دست آید سعیدای پریشان را؟