شمارهٔ ۲۶
هر که دارد دل چون آینه سیمای تو رامی کند خوب ز چشم تو تماشای تو را
رم نکردی ز من و رام کسی هم نشدیآفرین باد دل و دیدهٔ بینای تو را
دایماً چشم تو انداز رمیدن داردهیچ کس رام نکرد آهوی صحرای تو را
نشود تیره دل پاک تو از چین جبینموج بر هم نزند صافی دریای تو را
امشب از داغ جگر لاله چراغان داردبه هواداری گل دامن صحرای تو را
ز آب حیوان شده سرسبز خط پشت لبتخضر امت شده ز اعجاز مسیحای تو را
از حلاوت لب ساغر ز لبت وانشودباده چون تلخ کند لعل شکرخای تو را؟
نفس از نازکی طبع تو نتوانم زدآه، صد آه، دل آینه سیمای تو را
همچو خورشید کشد باز به عریانی سرجامه گر اطلس چرخ است سعیدای تو را