گنج

شمارهٔ ۲۴۸

قافیه: یشمیبرد۸ بیت
صبحدم از شب وصل تو اثر می آردآفتاب از سر کوی تو خبر می آرد
دیگر از روز قیامت نهراسد هرگزهر که با من شب هجری به سحر می آرد
می توان گفت دل آینه را از سنگ استکه به روی تو چنین تاب نظر می آرد
مزهٔ چاشنی لعل تو در کام خیالداند آن کس که به صد خون جگر می آرد
مفلسی باعث تکمیل کسی می گرددهر که بی زر چو شود رو به هنر می آرد
آسمان بوقلمون ساز اگر نیست چراهر زمان در نظرم رنگ دگر می آرد
فکر پاپوش چها گردن مردم خم کردچه بلاها به سر کوه، کمر می آرد
بینوایی است نوابخش سعیدا که درختبرگ می ریزد و آن گاه ثمر می آرد