شمارهٔ ۲۴۱
گرچه دورم ز نظر، کی نظر از من داردنی من از او خبر و او خبر از من دارد
جدول مظهر سرچشمهٔ هستی شده امگرچه بحر است ولیکن گذر از من دارد
هیچ بر مزرع اوقات نمی پردازمداد و فریاد از آن بحر و بر از من دارد
خون خود وقف به مژگان سیاهی کردمگله دیگر ز چه رو نیشتر از من دارد؟
نفس سوخته ام تحفهٔ باد سحر استنافه خون در دل و چین مشک تر از من دارد
رسم و آیین بد و نیک ز من پیدا شدروزگار این همه عیب و هنر از من دارد
شب نکردم خبر از آمدن یار به کسآفتاب این گله را در به در از من دارد
دم سردم اثر از کاهربا می گیردنفس گرم مسیحا خطر از من دارد
چرخ یک حلقه به گوشی ز اسیران من استگرچه در قید، خود او بیشتر از من دارد
برد پی بر سر خم محتسب از مستی منشیشهٔ می دل پر چشم تر از من دارد
بسکه بر درگه او جبههٔ خود مالیدمسر آن کوی دگر درد سر از من دارد
گفتگوی غم او من به میان آوردمکوه، این بار گران در کمر از من دارد
پای بر ماه، قدم بر سر خورشید نهدهر که یک ذره سعیدا خبر از من دارد