شمارهٔ ۲۴۲
چه غم آن مهر پیکر از چنان و از چنین داردکه در زیر نگینش آسمانی با زمین دارد
نمی خواهم گهر زان بحر اگر بر روی آب آیدکه هر دم از تنک ظرفیش چینی بر جبین دارد
مرا از خاک سر برداشتن زان خوش نمی آیدکه هر چیزی که بالا می رود رو بر زمین دارد
هر آن کاو با تو بد گوید از او امید نیکی کنکه هر جا نیش زنبوری است با خود انگبین دارد
دلم از باغبان دهر منت برنمی تابدکه صد خرمن گل حسرت از آن رو دست چین دارد
زمین از دست چرخ بی مروت داغ ها گشتهکه بحر اخضر افلاک موج آتشین دارد
سعیدا در خیال آن کمر چون موی می پیچدندارد گرچه تاب و طاقتی فکر متین دارد